سلام به دوستان دنيای مجازی
با يک غزل از سال ۸۲ برگشتم خواستم غزلی جديد بزنم اما اين غزل دست از سرم
بر نداشت.
شكوفه مي چكد از عطر گيسو و تن تو
اتاق غرق گل است از بهار دامن تو
بيا برقص كه آيينه هم جوان بشود
ز شوق اين همه تصوير بكر در تن تو
هواي خانه نفس مي كشد تو را بانو!
پس از كجاست هواي نفس كشيدن تو؟
تو لحظه لحظه به چشمم شوي فريبا تر
مگر چه كرد خدا وقت آفريدن تو؟
***
چه با شكو و عزيز است لحظه اي كه در آن
دو دست منتظر من رسد به گردن تو
***
بمان هميشه كه قلبم تو را غزل بشود
كه هست شعر مجسم دو چشم روشن تو.
با سلام به همه ی شما دو ستان عزيز!
حکايت اول پياله و بد مستی هر چند اين روز ها بيشتر به يک شعار شبيه است
ولی واقعا حکايت وبلاگ ماست که در اولين گام با چنين تاخيری مواجه شد.
باور کنيد اين روز ها خيلی گرفتار بودم ولی انشا الله ديگر چنين نشود...
با يک غزل از اواخر سال هشتاد و دو در خدمت شما هستم

سوت شبگرد قطره قطره چکيد٬ استکان شب از صدا پر شد
ذهن شاعر کنار پنجره رفت ٬ از هياهوی واژه ها پر شد
خون هر چه دقايق تنها ٬ در رگانش به جنب و جوش افتاد
نبضش از دلهره گريست و بعد... قلب شاعر از انزوا پر شد
قلم ازاضطراب جاری شد٬ کاغذ از گوشه ای تبسم کرد
در مسير تفکر شاعر٬ خط به خط ايستاد تا پر شد
***
مشرق عاشقانه ی خورشيد٬ در رگ واژگان شعر دويد
واژه ها يک به يک پرنده شدند٬ صبح ار خون پرنده را پر شد
شاعر از بستر زمان بر خاست٬ واژه واژه رسيد تا خورشيد
ذره های تنش مذاب شدند٬ افق از قلب ذره ها پر شد
***
چتر شبگرد رو به شب وا شد٬ شاعر از چشم ابر ها باريد
آسمان به خون تپيده ی شعر٬ از غروب اقاقيا پر شد.
سلام
من هم به دنيای وبلاگ نويسان وارد شدم.
اميدوارم لطف دوستان شامل ما بشود.
و اما با يک غزل جديد شروع می کنم.
مرا چکار به وقت تحول تقويم؟
که هست حنجره ی روز عيد بی تو عقيم
بهار من شب جريان گرفتن نفسی است
که حل شوند در آن استخاره های نسيم
رها کن از نفس خود تمام گل ها را
که رد پای تو بر جاده ها شود ترسيم
و در تلاطم غمگين ترين غروب جهان
مسافرت شوم ای مقصد معماييم!
*
زمانه ريشه دوانده است در تنم آری
رها نمی کندم اين حقيقت بد خيم
صدای عقربه ها در رگان من جاري است
و لحظه لحظه مرا بی تو می شود تقسيم
**
تو ای بلوغ تغزل! تبسم رويا!
مرا رها کن از انبوه رنج های عظيم
که هر چه دفتر دل را ورق زدم جز تو
نديده ام غزلی ناب از جديد و قديم
مرا به زمزمه ی چشم خويش مهمان کن
رسيده است برای تو لحظه ی تصميم
که عاشقانه ترين لحظه ی جهان تن ما
در استحاله ی فردا به هم شود تقديم
***
کنار تو همه ی روز های من عيد است
مرا چکار به وقت تحول تقويم؟
بدرود

